هرسال دهههاي فاطميه را در كوچه، خيابانهاي شهر ميتوانم با "أين الفاطميون"ي كه روي در و ديوار نوشتهاند احساس كنم. از زماني كه خواندن و نوشتن را ياد گرفتم اين سوال را دهههاي فاطميه زياد ميديدم و از مادرم ميپرسيدم كه اين جمله عربي چه معني ميدهد؟ و مادرم فقط "أين" را برايم ترجمه مي كرد، فاطميون را ديگر نميپرسيدم.
فاطمیون چه کسانی هستند؟ فاطميون كجا هستند؟ چرا پس خودشان را معرفي نمي كنند؟ چرا نميآيند تا هر سال اين سوال تكراري را نپرسيم؟ مردم ديگر خستهاند... چشم انتظاري آنها را خسته كرده، شايد هم اين سوال تبديل به يك سرگرمي شده، هموني كه حاج كاظم گفت.
در كوچه پس كوچههاي ذهنم هستم. فاطميه است. فرقي ندارد كدام دهه، 75 روز يا 95 روز، آقا گفته، سكوت است، كوچهها خاكي است، خانهها هم. بوي كاه، گل ميآيد، بوي دود هم. صداي جان دادن غيرت ميآيد، صداي شكستن هم. بغض صدا ندارد، بو ندارد اما حس دارد، علي آن را احساس مي كند.
در كوچه پس كوچهها قدم مي زنم، گم شدهام. به دنبال كسي ميگردم، يكي ميگويد اگر به دنبال خدايي از كوچه اهل بيت برو، چه نام جالبي دارد اين كوچه، مردمان اين كوچهها، نمي شناسند "اهل بيت" را.
هنوز بوي دود ميآيد اما صدايي شنيده نميشود، از كسي ميپرسم كجا آتش گرفته؟ پاسخ نداده ميرود، انگار ميترسد. اوضاع آرام نيست، اين را ميفهمم. بوي سوختن چوب ميآيد، بوي خوبي ميدهد اين سوختن. ميرسم به قتلگاه غيرت، شرف و ولايت.
اين كيست كه ميبرندش؟ كسي نمي خواهد جواب بدهد. اين خانه كيست كه درش آتش گرفته؟ هنوز هم سكوت است، انگار سكوت ها ميخواهند دين را به آرامي تشييع جنازه كنند. يكي آرام، پشت سرم، زير لب ميگويد: علي است، داماد رسول خدا، اين هم خانه اوست كه درش را آتش زدهاند.
مرد اسلام بود كه ميبردندش، همان كه افتخار همسري زهرا(س) را دارد. اولين اسلام آورنده بعد از رسول خدا، همسر فاطمه زهرا و داماد پيامبر خدا بود.
چرا بايد بپرسم كه آيا اينها را ميدانيد؟ ميدانيد او كيست؟
در چوبي هنوز هم بوي خوبي ميدهد، بوي شبهايي را ميدهد كه علي(ع) به خانه ميآمد، فاطمه در را با دستانش ميگشود، علي خستگي را باديدن همسرش از ياد ميبرد و با دستانش در را ميبست. بوي درد و دلهاي پنهاني مي دهد.
حالا شاهد رد و بدل شدنهاي نگاه هاي علي و فاطمه به هم، دارد مي سوزد، شاهدي كه ذره، ذره از جسم دو معصوم روي آن نشسته بود ميسوزد.
پهلو كجاي بدن است؟ درد دارد؟ ميگويند فرزندي هم در راه بوده. مادر درد را احساس نمي كند، باز هم به فكر خودش نيست، به فكر حسن است، حسين و زينب كه بايد هميشه در كنار هم باشند. چه داستان غم انگيزي است داستان اين خانواده، 4 معصوم در يك خانواده، باهم سر يك سفره غذا خوردن، مادر، فاطمه بودن، پدر، علي بودن، برادر، حسن و حسين بودن و خود، زينب بودن!
مادر نگران است، نگران بچهها، بچهها ديدند اين صحنه را؟ اين جنايت را؟ اين شكستن را؟ در، حرمت، پهلو و علي شكستن را؟
حسن، حسين و زينب ديدند شكستن پهلوي مادر را؟ شكستن حرمت اهل بيت رسول خدا را؟ سوالي كه حالا از مادرم ميپرسم.
در كوچه پس كوچههاي ذهنم، هرسال، همين موقع، بوي چوب ميآيد، سوختن چوب، چوبي كه درب خانهاي بوده، خانهاي كه مال علي و فاطمه بوده، خانهاي كه 4 معصوم در آن زندگي مي كردند، بوي چوبي ميآيد كه دست علي و فاطمه هر روز آن را لمس ميكردهاند، بوي دستهاي پينه بستهاي ميآيد كه روزي يتيمان را نوازش ميكرده، بوي سوختن مي آيد.
شب تا ديروقت بيرون سنگر، روي شيب سرازيري خاكريز مي نشست وهمين جوري كه به آسمان و ماه نگاه ميكرد، آرام، هق، هقش بلند ميشد، چند ماهي ميشد، يك شب رفتم كنارش، تو حال خودش كه نه، تو حال خداش بود، پرسيدم کمیل جان قضيه آسمون، ماه و گريههاي تو چيه؟ كوتاه گفت و آتشم زد: "حالا كه ما از مزار خانم خبر نداريم تا خودمون رو از بغض راحت كنيم، هرشب مييام ماه رو نگاه مي كنم چون مطمئنم خانم هم به اون نگاه كرده، با چشمهاي پر غم و غصهاش يك دفعه هم كه شده به ماه نگاه كرده، از ماه ميخوام از بيبي برام بگه، از درد و دلهاش، همين".
حالا دیگه از کوچه رد شده ام اما هنوز بوی دود می آید...