کمک

چهارمین یادواره شهدای محله مهران چهارشنبه دوم آذر برگزار خواهد شد.

دوستانی که می‌توانند لطفا جهت برای برگزاری هرچه بهتر این مراسم کمک‌های خود را از ما دریغ نکنند.

 

به امید قبولی این اعمال...

اهمیت نظم در کارها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

تصاویر دیدار امام خامنه‌ای با بسیجیان کرمانشاه

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

از خواب ِ راحت تا شهادتِ راحت

حسین راحت به تاریخ 18 بهمن ماه 1337 در روستاي «فيروز آباد سفلي» متولد شد و در نخستین روزهای عملیات خیبر ، در 9 اسفند ماه 1362 در حالی که فرماندهی محور لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) را بر عهده داشت ، بال در بال ملائک گشود.
دو تصویر زیر ، یکی یادگار مزاح همرزمان حسین راحت است که دو سال قبل از شهادتش ، هنگام خواب ، از او گرفته شده و دیگری یادگاری از مزاح او با فرشتگان است. فرشتگانی که جسم مطهر آن سردار عزیز را به خون غسل دادند و روح پر فتوحش را در موکبی از نور سوار کرده و بر «اعراف» نشاندند تا خستگیِ عمری جهاد و مقاومت را در کند.
گوارای وجود حیدری اش باد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حجله در خون

اولین بار تو مسجد صاحب الزمان (عج) دیدمش.شاید حدود هفت هشت سال پیش بود.تازه از روستا به شهر اومده بود.به هوای آلوده و ناجوانمرد شهر عادت نداشت.همون صفای باطن دهاتی رو داشت.زلال مثل چشمه ساران . به نظرم سوم دبیرستان یا پیش دانشگاهی بود.باهم که آشنا شدیم تازه فهمیدم که پسر همین مش ضربعلی خودمونه.همین مش ضربعلی که در نگاه ما مردمان لوکس آسفالت نشین این جور آدما دهاتی اند و طفیلی جامعه شهری و فقط به درد بیگاری می خورن. مش ضربعلی توبازار عمده فروش ها بار خالی می کرد.بعضی وقت ها هم که مسجد کار ساختمونی داشت اونجا کارگری می کرد.همه دغدغش یه لقمه نون حلال بود.
 
****تو سلام و احوالپرسی کردن و تواضع درست مثل باباش بود.دلی بزرگ داشت.سرشار از صفا و صمیمیت و «آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست».
****اون اوایل بیشتر فصل تابستون می اومد شهر.می اومد برای کار و کمک به پدرش.بچه ی زرنگی بود.یادمه یه تابستون تو یه مغازه آبمیوه گیری همون نزدیک مسجد کار می کرد.اون موقع ها من هم تابستون ها اگر کاری گیرم می اومد کار می کردم.یکی دو ماهی تو آبمیوه گیری کار کرد.بعد به من گفت که برم جاش  کار کنم.نمی دونم چرا.ولی دیگه ادامه نداد.
صاحب کار به من گفت اگه آیت تاییدت میکنه بیا.آخه آیت رو خیلی قبول داشت.
****
یادمه چندتا شیشه وچسب خریده بود.می خواست بساط شربت فروشی رو رو فلکه پهن کنه.نمی دونم. شاید همون موقع ها به فکر شربت شهادت بود.
****
همیشه تو برنامه های مسجد اولین نفر بود.دربرپایی خیمه محرم اول بود.تو روضه و سینه زنی ها اول بود. توپذیرایی از مجلس امام حسین(ع) اول بود.تو مناجات و راز و نیاز با خدا اول بود.تو همه این سال ها داشت مقدمات سفر رو فراهم می کرد .اما ما غافل بودیم.همیشه یه نور معنوی تو صورتش بود.
****
یه شب تو مسجد اومد پیشم.ازم اسم وزرا و مسئولین سازمانها و نهادها رو خواست. گفتم برای چه می خوای؟گفت برای استخدام سپاه می خوام
****
یه بار تو لباس سپاهی دیدمش.همون آیت بود. آیت الله.آیت الله صدیقی.باهمون صفا.تازه معنوی تر شده بود.آخه یکی از دلایلی که می خواست بره سپاه فضای معنوی سپاه بود.البته یه دلیل دیگه هم داشت .عشق به شهادت.
****
حدود یک ماه پیش تو خیابون دیدمش.اوایل نبرد سپاه با گروهگ پژاک بود.چندتا شهید آورده بودند.
گفتم کجایی؟
گفت: تیپ 48.
-رفتی منطقه
-بله
-انشاءالله کی شهید میشی؟
-هر وقت خدا توفیق بده ،ما لیاقت نداریم.
-راستی از فلانی خبر نداری؟
-اون تو یه گردان دیگه اس.ما خط مقدمیم
باز هم مثل همیشه خط مقدم بود.
****
تو مراسم تشیع  همون دوستی رو دیدم که سرغشو از آیت گرفته بودم. بهم گفت فلانی:اگه این مرد شهید نمیشد،به والله تو ایمانش شک می کردم.
....و آیت پرواز کرد
و«من المومنین رجال صدقو ما عاهدالله علیه...»تفسیر شد.
سید مرتضی می گفت:«پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم.ولی حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و ما مانده ایم.»

شهید آیت صدیقی‌نژاد در درگیری با گروهک پژاک به شهادت رسید؛ این در حالی بود که قرار بود چند روز بعد عروسی وی برگزار شود.